wrapper

سرتیتر مطالب

بسم الله الرحمن الرحیم 

ویژه بیستمین سالگرد ارتحال عارف قرآنی، علامه فقیه آیت الله صافی اصفهانی (قدس سره)

قلم بی تابی می کند که به پاس بیش از نیم قرن خدمات علمی به علمداران علم و طالبان آن و رشحات قدوسی به قدیسان و سالکان راه قدس و مربی گری جسم و جان این فرزند پریشان احوال، جلوه ای از جلوات وجودی این نادره ی دوران و دریای خروشان را به وصف بنشاند، نه این قلم که قلم آفرینش هم بی تاب است.

 وصاف او قلم قادر متعال است که برهمه چیز قدیر است؛ ((يَرْفَعِ الله الَّذِينَ ءَامنُواْ مِنكُمْ وَ الَّذِينَ أوتُواْ الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ))(1) و عالمیان از چند و چون این درجات بیگانه اند جز او ((وَ مَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْكِتاب))(2) در فقدان پدری سینه ام سوخته است که عظمت روح و عطوفت قلب و عزت نفس او مرا واله و شیدایش کرده بود.

 

safii

 انگار همین دیروز بود که بر بالین نازنینش نشسته بودم و دست در دستان آن ماه جبین می دادم و لطافت را در جان احساس می کردم.

 

ای پدر! به یاد می آورم روزهایی را که بر بالین بیمارم می آمدی و من همه ی درد و رنج ها را فراموش می کردم. 

آن دم که دست نوازش و تفقدت را بر پیشانیم می گذاشتی، گویی که فرشتگان آسمانها به رویم سایه می افکندند. 

چون به من نگاه می کردی مرا در زیر این نگاه از باده ی لطف و مهربانی خود سرمست می کردی.

آنگاه که مرا پند می دادی، سخنت ندای فرشته ای بود که یک ذره نامهربانی در آن دیده نمی شد.

زبانت اقامت گاه زیبای زیباترین کلمات بود. 

نغمات دلنشین قرآن خواندنت چنان بود، که گویی آواز منادیان حق را می شنیدم که بر آسمان دلم سرودهای خدایی را زمزمه می کردند.

 

آنچنان روحبخش بود که خستگان به شنیدن آن نغمات، آرام می گرفتند.

 

سوز و گدازها و زمزمه های سحرگاهان تو، ارکان واهمه را در من که مانند معابد کهنه مملو از بتهای مجهول بود، درهم می شکست و حقیقت خدایی را جهت پرستش عریان می ساخت.

 

نمازت را که می دیدم با آن دل پاکت که حرم خدا بود(3)، قیام و قعودت را، خضوعت را، به خاک افتادنت را درمقابل معبودی که از او بودی و به او بودی و به سوی او «اللهم إن هذا منك و بك و إلیك».

 

انگار که افق های تیره و جهل و بی خبری من روشن می شد و جهان چون آینه برایم جلا می یافت.

 

به درگاه می ایستادم تا ورودت را به آن خانه ی محقر ببینم، جلالت را و جمالت را و حتی آن عصایی که تکیه گاه کوهی عظیم از علم و معرفت، وقار و سکینه بود و با تو در تسبیح و تهلیل هم نوا بود.

 

نزولت به منزل، نهرهای رحمت الهی را در زمین دلم جاری می کرد و شجر حیاتم دوباره شکوفا می شد.

 

ای پدر! تو سالکِ عالم و عارفِ کامل بودی و از دیار قطب دایره ی امکان امام زمان(4)، اما خود را بیگانه ی محض می نمایاندی و هرگز از خود، دم نزدی و به نفع دنیای خویش قدمی برنداشتی، آنچنان که مدعیان دروغین ارتباط و سلوک در تب و تاب آن هستند.

 

لبخند تمسخر آمیز تو را به این دار بی مقدار می دیدم، با همه ی جلال و شکوهش، و شاگردان نازپرورده ی خود را انذار می کردی که نو عروس پرناز و نیاز دنیا را برای هوسبازان و هوسرانان آن بگذارید و بگذارید و از آن فقط به حد کفاف برچینید ((الدنیا دار منی لها الفناء و لاهلها منها الجلاء و هی حلوة خضرة فارتحلوا عنها باحسن ما بحضرتكم من الزاد و لاتسئلوا فیها فوق الكفاف)).(5)

 

در مسند ریاست و زعامت و مرجعیت که بودی، این تو نبودی، که پیکر فرتوت و بی جان تو بود ((صحبوا الدنیا بابدان ارواحها معلقة بالمحل الاعلی))(6) اما تو در مبدأ اعلی با نیکان برگزیده ی این عالم دم ساز و همراز بودی.

 

مسجد و محراب جامع اصفهان، هنوز هم بوی عطر پاک قدمهای تو را می دهد.

 

ای قامت بلند معرفت و ای قاف قله ی عرفان، تو تا واپسین لحظات زندگی نماز می خواندی و انذار می کردی، در حضور بودی و با ذکر و وردهای مداوم در خضوع و با ناله های شبانه در خشیت عالمانه.(7)

 

تدریس می کردی و در تقویت حوزه های علمیه ـ که مسکن و مدرس امام صادق علیه السلام است و رفع مشکلات آنها، کوشا بودی و ازکنار افکار پوشالی و کپک زده ی بی مایه گان بی ایمانی که عبادات را از واصل ساقط می دانند و با علم مخالفت ورزیده، در جهل مرکب غوطه می خورند، با بی مهری و بی اعتنایی می گذشتی و با زبان قرآن؛ ((ذَرْهُمْ فىِ خَوْضِهِمْ يَلْعَبُونَ)).(8) مرا ازآنها برحذر می داشتی و مدام از علم صحبت می کردی، که ازاهم موجبات سعادت و کمال است(9) ؛ ((بالعلم یعرف الله و یوحد)).(10)

 

تو طعام های لذیذی می ساختی و روح مرا و پیروان حقیقی طریقه ی خود را سیر می کردی، گرچه این طعام ها با طبع خیلی ها سازش نداشت، چرا که دندانهای شکسته و مزاج های علیل از طعام های لذیذ بهره ای نخواهند برد.

 

تو علاوه بر پدر برای من یک رفیق بودی، مربی و استاد بودی، مرشد و هدایتگر بودی. آنگاه که به فراست در می یافتی راهی به غلط برگزیده ام، سر به زانوی من می گذاشتی و با یک دنیا لطافت و مهربانی در حالیکه چشم هایت را می بستی تا مبادا از شرمندگی آزرده شوم، مرا پند می دادی و راه صحیح را به من می نمایاندی.

 

تو بحر عمیق بودی و پیوسته برای شنیدن، حرص و ولعی بیش از گفتن داشتی.

 

در سکوت به سر می بردی، اما آنگاه که سکوت را می شکستی سخنت حرف نهایی بود ((المؤمن اذا سكت فهو بحر عمیق و اذا نطق فهو بحر مواج)).

 

چه بسیار کسانی که چون با کوهی عظیم از علم و عرفان، وقار و سکوت و خویشتن داری و رازداری تو رو به رو شدند، فرصت طلبی کرده و با یک دنیا غرور و ادعا و خودستایی چه افسانه ها که نبافتند و چه قصه های خاله خرسه ای را که برای تو تکرار نکردند و تو با آرامشی شگفت انگیز ((كالحجر فی جنب الإنسان)) از کنار آنها می گذشتی، آن چنان که محبوبت رسول الله، به تو آموخته بود که؛ ((وَ عِبَادُ الرَّحْمَانِ الَّذينَ يَمْشُونَ عَلىَ الأَرْضِ هَوْنًا وَ إِذَا خَاطَبَهُمُ الْجاهِلونَ قَالُوا سَلامًا))(11)؛ تو با این سکوت اسرارآمیز، با این خاموشی مطلق و این بی اعتنایی و آرامش یکنواخت، چه ها که نکردی و چه آشوبهایی که در دل خویش و دلهای شور طلب به راه نیانداختی، انگار با پویندگان نور در عالم رمز و رازها قدم بر می داشتی.

 

ای مرغ سحر! تو آسمان را محرم خویش قرار داده بودی و این دل پر شور تو در آن بیداری ها و تاریکی های ثلث آخر شب، چه سازهای حزینی برای ستارگان آسمان نواخته و چه فریادهای غم فزایی می رانده است.

 

به یاد می آورم که اندرزهایت بیشتر با نگاه بود، اما یک کتاب اندرز در زیر یک نگاه.

 

نگاه تو مرا از کام گردابهای هولناک زندگی رهایی می داد و آرامش و اطمینان را در سواحل نجات به من می بخشید.

 

نگاه تو مرا در دشت اسرار آمیز حیات رها می کرد، تا راه رفتن را بیاموزم.

 

کجا شدند آن همه شکوه و جلال، این مکنت و آن چلچراغ، این بوستان و آن دلستان؟ گویی ابدیت دهان گشود و تمامی خاطرات شیرین ما را در کام خود فرو برد، گوشه نشینم کرد و نوای آرمیدن در آغوش طبیعت را برایم نواخت.

 

در سخنش حال و جذبه موج می زد. او را دلی بود سودا زده، از همین روی کلامش دلنشین می افتاد.

 

خــدا در دل ســـودا زدگـان است بجوییـــد        مجـوییـد زمین را و مپـویید سمـا را
صفا را نتوان دید که در خانه ی فقر است       در این خــانه بیایید و ببینـید صفـا را

 

ای ساز دلنواز، دلم برای آوازهای شورانگیزت در لابلای درس های اخلاق، که سقف طارم اعلی را می شکافت و ناله های دل خونینت را به ملکوت می رساند، تنگ شده است.

 

برای آن نگاه هایت، که گاهی رنگ تحسین و گاهی تأدیب داشت.

 

برای آن کلام دل نشینت که پر از درد بود؛ درد دین و خداپرستی و توحید و تسلیم در برابر ولی مطلق علیه السلام و دل را شستشو می داد.

 

برای آن ورد سحریت، که ملائک را به جوش و خروش می انداخت.

 

و برای آن آغوش گرم و آرام بخش تو که هاله ای از لطف و محبت بود.

 

و برای آن کمک هایت به بینوایان که اخلاص از آن می پاشید.

 

جمالت به طاعت خدا روشن شده بود و ضمیرت به محبت او، قلبت به معرفت او و روحت به مشاهده ی او و سرت به اتصال با او ((اللهم نور ظاهری بطاعتك و باطنی بمحبتك و قلبی بمعرفتك و روحی بمشاهدتك و سری باستقلال اتصال حضرتك یا ذالجلال والاكرام)).

 

دریغ که عمر تو مثل آه کوتاه بود و دفتر آرزوهای ما و شاگردانت به ناگهان بسته شد.

 

ای کاش دوباره سر به دامنت می نهادم و راز دل با تو باز می گفتم و از کلمات طیب و رشحات قدوسی تو سرمست شده، حیات طیبه ام می دادند.

 

افسوس که در دنیای ما ارزش واقعی نعمت ها با زوال آنها نمایان می گردد وگرنه تو نمی بایست که این چنین غریب و تنها باشی. گرچه تنهایی و غربت را دوست می داشتی و به دیگران نیز سفارش می کردی ((كن فی الدنیا كأنك غریب أو كعابر سبیل)).(12)


حدیث غربت و مظلومیت تو ای پدر مهربان، به قلم هیچ نگارنده ای نگاشته نخواهد شد.

 

تو غم بودی و غمناک، گریه بودی و اشک و آه اندوهناک؛ ((من استطاع ان یبكی و من لم یستطع فلیشعر قلبه بالحزن)) چرا که قلب لطیف و مهربان تو هوای قرب را مزمزه می کرد ((لأن القلب القاسی بعید من الله تعالی))(13).

 

رودخانه ی زاینده از آه تو سیراب شد، اما جگر سوخته ی تو هر روز تشنه تر؛ تشنه به زلال جویبار معرفت.

 

لذا در هر کوی و برزنی که صدای ولایت و توحید بلند می شد، سر از پای نمی شناختی و عشق به محبوب تو را به آن سوی می کشاند، گرچه از طبلی تو خالی صدایی بلند شده باشد، زیرا که مبنایت بر ما قال بود نه بر من قال(14)، و آن را از رسول خدا گرفته بودی.

 

تو در محاصره بودی، محاصره ی هولناک بین افرادی که تو را می شناختند و درک می کردند اما چیزی نگفتند و تو را نشناساندند و سعه ی وجودی تو را برای مردم نگفتند و ناقوس یتیمی را برای آنها نواختند.

 

تو رفتی و با همه بیگانه شدی، حتی با دقایق عمر گرانبهای خویش. رفتی با ناز و غمزه ی فراوان به سوی دیار یار، به کار عشق و عشق بازی و مرگ، همچون گردنبندی که به گردن هر نو عروسی می افتد و در زیبایی ها فرو می رود، برای تو شکوه و شادی به بار آورد.

 

اما داغ هجران تو دل مرا و شاگردان علمی و سلوکی تو را سوزانده پیوسته به یاد تو آه می کشیم.

 

تو رفتی و علما و فضلا و طلاب حوزه های علمیه را که با علم درخشان و اندیشه ی شکوفانه ی تو پر می کشیدند از پرواز محروم کردی و عابدان و زاهدان و عارفان قرآنی را که در پهن دشت سینه ی پر سوز و ساز تو پرواز می کردند و با سازهای دل انگیزت هفت شهر عشق را در می نوردیدند، از داشتن راهبری بار یافته و پدری دل باخته محروم کردی.

 

در جستجوی خیر بودی و مواضعش را می شناختی.

 

اهتمامت را به آنان که؛ ((يحَسَبُهُمُ الْجَاهِلُ أَغْنِيَاءَ مِنَ التَّعَفُّفِ))(15) می دیدم که چگونه در برطرف کردن حرج از آنان سر از پای نمی شناختی.

 

درماندگان و بینوایان و از کارافتادگانی که در کوچه و پس کوچه های تاریک شهر خرابه نشینی می کردند و در دریای فقر و بدبختی در خانه های بی نام و نان این شهر دست و پا می زده و از پنجره های تشنه ی محبت و عشق سر به طرف آسمان، در انتظار فرشته ی نجاتی بودند، او مثل نور در بزنگاه های اضطراب آمیز آنها سر می رسید و چراغ خاموش کلبه و کاشانه ی این مضطربین و مضطرین بی نام و نشان را روشن می کرد و آسایش و شادی را به آنها و فرزندان بی پناهشان باز می گرداند تا شاید از پرتو آسایش این درماندگان خود نیز دمی بیاساید، و مدام این شعر را زمزمه می کرد:

 

شمــع بزم محفــــل شـاهـان شــدن شــــــــوقی ندارد

ای خوش آن شمعی که روشن می کند ویرانه ای را

 

اینان غریبی بودند که در غربت کده های تاریک این شهر، با غریبی دیگر، انسی داشتند و دل می دادند. رخسارش برای آنان ناآشنا اما مهربان و دل نشین و دستهایش به نوازش آنان مشغول بود.

 

اکنون مدت هاست که شمع این ویرانه ها خاموش شده، اما دست نیاز اینان هنوز هم به سوی روح بلند و ملکوتیش دراز است و گشایش کار و روا شدن حاجات از آن مزار و سرپناه درماندگان به تواتر ثابت است.

 

ای پدر! ما را یاری کن تا حصن حصین ولایت مولایت را ترک نگوییم و درراه روشن تو و رهروان تو که همان راه علی علیه السلام و اولاد علی علیه السلام است قدم برداریم و چونان خودت باشیم که می گفتی:

 

دست از طلب ندارم تا کـام من برآیـد
یا جان رسد به جانان یا جان ز تن در آید

 

و در این راه از پای ننشینیم و به وصیتهای تو با دل و جان عمل کنیم.

 

او در وصیتنامه ی خود قانون سرسپردگی را که اصل الاصول در سیر و سلوک قرآنی است به ما تعلیم داده است، اما نه در برابر نادانان و بی نوایانی که در راه ها مانند برگ های خشک و بی جان به وزش بادها متحرکند، یا خود درخطا، با خطاکاران یکسان.

 

او به کسی سرسپرده بود که ((لولاه لساخت الارض باهلها))(16) و برای کسانی در نهایت خضوع و مباهات سر فرود می برد که ((انما یرید الله لیذهب عنكم الرجس اهل البیت و یطهركم تطهیرا)) بودند و اعتقادش به آنها این بود که ((فجعلكم فی بیوت اذن الله ان ترفع و یذكر فیها اسمه وجعل صلواتنا علیكم و ما خصنا به من ولایتكم طیباً لخلقنا وطهارة لانفسنا و تزكیة لنا و كفارة لذنوبنا فبلغ الله بكم اشرف محل المكرمین و اعلی منازل المقربین و ارفع درجات المرسلین)).(17)

 

نه در برابر واماندگانی که خود را در عرض این ذوات مقدسه می بینند و قائل به امامت نوعی هستند و فکر و ذکر جهله ی سفله را به خود مشغول ساخته، ایتام آل رسول را از توجه به آن ذوات عالیات باز می دارند، آری این پدری که برای همه مهربان بود حتی با دشمنانش، با اینان نامهربان بود و بیگانه و به این بیگانگی هم مباهات می کرد.

 

جاده ی زیبا و آسمانی عرفان و سلوک، تنها جولانگاه رادمردانی چون علامه صافی است که علم و تقوی را درهم آمیختند، با علم راه صحیح را یافتند زیرا ((المتعبد بغیر علم كحمار الطاحونه یدور و لایبرح))(18) و با تقوی، دندان طمع را کشیدند، طمع به دنیا و مافیها، حتی به کشف و کرامات، کشف و کراماتی که بازار داغ زمانه غالباً عنوانش را بر دوش هر تهی دست و فرومایه ای نهاده تا معاش بگیرد.

 

ای وا اسفا! بر آن بی مایگانی که تشنه ی عرفان و سلوک و وصلند اما عمری را پی اغیار دویدند، از راه بماندند و به مقصد نرسیدند.

 

اسف انگیزتر آنهایی که با مایه های علمی راه را یافته اند، اما تقوی را به اهلش واگذاشته ، دنیای زیبا و فریبنده را در آغوش کشیده و عده ای را در آتش اهداف شیطانی خویش سوزانده اند.

 

آگاه باشید که دیوهای زمانه، خوش خط و خالند، با دان دام گسترده و چون کفتار، در کمین نشسته اند، دل به حضرت دوست باید بست که دانهای زهرآلود آنها را غدغن نموده ((وَ لَا تَتبِعُواْ خُطُوَاتِ الشَّيْطَانِ إنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُّبِينٌ))(19) و ما را به چشمه سار زلال انسانیت و معنویت هدایت کرده است ((قُلْ إِن كنتُمْ تُحِبُّونَ الله فَاتَّبِعُونىِ يُحْبِبْكُمُ اللهُ )).(20)

 

ای کاش غرور دلها دوباره درهم می شکست و راستی و حقیقت همه جا را فرا می گرفت تا فرومایگان با پای خویش مسند عالی منصبان را ترک می گفتند و آرامش را به فرزندان آدم باز می گرداندند.

 

در هرحال، قادر منان را شاکرم که مرا در دامان یکی از اولیاء خویش پرورش داد و از زلال چشمه سار علم و محبت و معنویتش بهره مند ساخت.

 

او از مفاخر علما و از فقهای برجسته ی عصر غیبت و دارای مقامات بلند علمی و عرفانی و صاحب تشرفات و کرامات بود و عمر پر برکت خویش را در دوران غیبت به تألیف و تعلیم و تعلم و تربیت نفوس و کفالت ایتام آل رسول صلی الله علیه و آله و سلم و در انتظاری پر اضطراب سپری کرد.

 

شاهدان صدق این گفتار، آنانند که در خلوتگاه های پر رمز و رازش با سوز و گدازهایش دمساز و همراز بودند و شعله های آتش شوقش به یاد محبوب، دامن آنان را هم فرا می گرفت، می سوخت و می سوزاند، شمع جمع بود و راه می نمایاند.

 

در آمیخته شدن علم(21) و تقوی بارزترین نشانی است که می توان در پرتو آن، راه را از بیراهه و عرفان قرآنی را از عرفان بشری جدا کرد زیرا با علم، راه کمال نمایان و با تقوی، ابواب انحراف و بیراهه مسدود، و مقصود حاصل می شود. هر کدام جزءالموضوع هستند و با انتفاء یکی، موضوع عرفان و سلوک منتفی خواهد شد و با انتفاء موضوع، انحراف مدعیان ازجاده ی کمال و تبعیت آنان از خطوات شیطان و عداوت آنها با ایتام آل رسول صلی الله علیه و آله و سلم به اثبات خواهد رسید، فضلاً از این که هر دو جزء موضوع، مفقود باشد.

 

و این فقیه ربانی و علامه ی صمدانی ما، علم و تقوی را درهم آمیخت و به گواهی اجماع، در شریعت و عرفان قرآن مصداقی جامع و کامل برای مقام افتاء و ارشاد بود.

 

جاده ی حیات راه های ساده ولی گیج کننده ای دارد، آنان که به او دل داده بودند راه زندگی را یافتند و آنان که ندیده اندش و به محضرش بار نیافتند، درحالات و آثار او نیک بیاندیشند و ارشادات و اشارات و عبادات و اخلاقیات او را که چیزی جز سنت نبی گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم نیست فرا راه زندگی خود قرار دهند، تا در فراز و نشیب های هولناک این چند صباح زندگی از سردرگمی ها نجات یافته و همراه با راه یافتگان از این بزم، به سوی محل اعلی و محفل محبوب گام بردارند ((ذالِكَ فَضْلُ اللهِ يُؤْتيهِ مَن يَشَاءُ)).(22)

 

خوشا آنان کزین دریای حایـل      کشیدند کشتی خود را به ساحـل
می توحـید نوشـیدند و رفتنــد      ز دنیا چشم پوشــیدند و رفتنــد
هـمـه محــو جمـال کبـریائی      ســرا پا غـرق انــوار خـدایی
خدا گو و علی جو بود عمـری برید     از ما سوی سوی خدا رفت(23)

 

 

خداوندا! چنان کن سرانجام کار که تو خشنود باشی و ما رستگار.

والسلام علیه یوم ولد و یوم مات و یوم یبعث حیاً

 

اصفهان ـ مجموعه ی دارالصادق(واحد پژوهش)
علی صافی اصفهانی              
25 ربیع الثانی 1433      

------------------------------------------

پی نوشت ها:

1- مجادله:11؛ خداوند کسانی را که ایمان آورده اند و کسانی را که علم به آنان داده شده درجات عظیمی می بخشد.

2-رعد: 43؛ کسی که علم کتاب (و آگاهی بر قرآن) نزد اوست.

3-القلب حرم الله فلا تسکن فی حرم الله غیرالله. جامع الاخبار شیخ صدوق /185،بحارالأنوار 25/ 67.

4-برگرفته از مطالبی است که مرحوم آیت الله صافی اصفهانی در پاسخ به سؤالات یکی از اصحاب خود در سفرمشهد فرموده بودند.

5ـ نهج البلاغه، خطبه 45

6ـ نهج البلاغه، حکمت 147

7ـ فاطر: 28؛ «انما یخشی الله من عباده العلماء»؛ از میان بندگان خدا تنها دانشمندان از او می ترسند.

8ـ انعام: 91؛ سپس آنها را در گفتگوهای لجاجت آمیزشان رها کن، تا بازی کنند.

9ـ مستفاد از مقاله ای خطی درباره ی علم به قلم آیت الله صافی اصفهانی

10ـ بحارالانوار 1/ 166، ح 7.

11ـ فرقان: 63؛ بندگان (خاصّ خداوند) رحمان، کسانی هستند که با آرامش و بی تکبر بر زمین راه می روند؛ و هنگامی که جاهلان آنها را مخاطب سازند (و سخنان نابخردانه گویند)، به آنها سلام می گویند (و با بی اعتنایی و بزرگواری می گذرند).

12-نهج البلاغه.

13-همان.

14-انظر إلی ما قال و لا تنظر إلی من قال، یعنی: ببین چه می گوید نه این که چه کسی می گوید. (غرر الحکم/ 438)

15- بقره: 273؛ از شدت خویشتن داری، افراد ناآگاه آنها بی نیاز می پندارند.

16- مستدرک سفینة البحار 278/5.

17- مفاتیح الجنان، زیارت جامعه ی کبیره.

18- نهج البلاغه20 /304؛ کسی که بدون علم و از روی جهل عبادت و سیر و سلوک می کند مانند خر آسیاب است، به دور خود می چرخد و به جایی نمی رسد.
البته مقصود از این علم، اعم است از علم تفصیلی و علم اجمالی، لذا شامل تمام اصناف سالکین خواهد شد، مفهوم حدیث این است که باید این راه را با علم و آگاهی طی کرد تا بتوان به جایی رسید؛ خواه سالک باسواد باشد یا بی سواد، اگر باسواد بود از روی اجتهاد یا تقلید وگرنه منحصراً از روی تقلید.

19-بقره: 168؛ از گام های شیطان پیروی نکنید چه اینکه او دشمن آشکار شماست.

20- آل عمران: 31؛بگو اگر خدا را دوست می دارید، از من پیروی کنید؛ تا خدا (نیز) شما را دوست بدارد.

21- مقصود از علم در اینجا در پاورقی شماره ی 1 ص55 بیان شده است.

22-مائده: 54؛ این فضل خداست که به هر کس بخواهد (و شایسته ببیند) می دهد.

23-شعر از آقای مداح اصفهانی است که به مناسبت ارتحال علامه ی فقیه آیت الله صافی برای ما فرستاده اند.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

درباره ما

آیت الله علی صافی اصفهانی اصول فقه را نزد مرحوم آیت ا... صالحی. حاشیه ملاعبدا... را نزد آقای خسرو شاهی. منظومه را نزد آیت ا... انصاری شیرازی. معالم را نزد استاد مدرس افغانی تلمذ کردند. لمعه را اکثراً نزد مرحوم آیت ا... وجدانی فخر و مقداری را نزد مرحوم آیت ا... ذهنی تهرانی تلمذ نمودند. رسائل را نزد آیت ا... اعتمادی خواندندد.

ادامه مطلب...

تماس با ما

home-icon-  اصفهان، چهارراه عسگریه ، خیابان صغیر اصفهانی ، کوچه شماره 9، پلاک 70 ، دارالصادق اصفهان

mail-black  

     

telephone  32317981 ، 03132317982

printer2  32317983