wrapper

سرتیتر مطالب

... مقابل رکن یمانی بودیم، او در سجود بود. با یک دنیا خضوع و خشیت عالمانه ، صورت به خاک مالیده بود و با پروردگارش به راز و نیاز. من نیز کمی عقب تر، جایی که حواسم جمع او بود به نماز ایستادم؛ سجودی نسبتاً طولانی اما پر اشک و آه داشت.

 خیلی دلم می خواست در کنارش جا می گرفتم و به بهانه ی نمازو سجده، به گوشه ای از مناجات او پی می بردم و نجوای این پیر علوم و عرفان را با پروردگارش می شنیدم و دریچه ای از رمز و رازهای نیکان برگزیده ی این عالم به سوی قلبم باز می شد، تا ببینم، نیستی با هستی چگونه پیوند می خورد و با چه رمز ونشانی خود را در این اقیانوس بی کران توحید فنا می کند.

 

خداوندا! آنان که به تو دل داده اند، انیسی مهربان و دوستی روشن مهر و نازنین یافته اند( اللهم انک آنس الآنسین لاؤلیائک[2]) اسرار نگفتنی را به تو می گویند و هر چه می خواهند از تو می خواهند ( اسرارهم لک مکشوفة و قلوبهم الیک ملهوفة[3] ).

سر از سجده برداشت . ناگهان دیدم، در حالیکه نگاهش به یک نقطه خیره شده بود به سوی کعبه حرکت کرد. گرچه قوتی در زانو نداشت، اما باعجله گام برمی داشت؛ انگار که مولایی عبدش را صدا می زند یا عاشقی به معشوقش رسیده باشد.

 

دست ها را روی دیوار خانه ی دوست گذاشت. بوسه ای نثارکعبه نمود، سر به دیوار کعبه گذاشت و شروع کرد به گریه کردن. 

 

نمازم را نفهمیدم و تمام کردم. دنبال او رفتم و در پشت سر جایی که مرا نمی دید خودم را جای دادم. 

 

دیدم سینه اش را که مخزن اسرار بود، به دیوار بیت چسبانیده و هرچه را ازهمه پنهان کرده بود، بر در خانه دوست پهن کرده، اشک می ریزد. 

 

انگار که برای همیشه او را به دیوار کعبه دوخته باشند و یا این که دست به دامن عزیز بزرگی برده باشند و از او به التماس و جزع چیزی بخواهد و یا این که به اصرار خواسته باشد در یک ابدیت محو و ناپیدا شود. 

 

نمی دانم ! هرچه که بود زمزمه هایش به دل می نشست. کلماتش درست به گوشم نمی رسید امام آهنگ کلامش را متوجه می شدم . نیمی از صورتش را هم به دیوار کعبه مماس کرده بود و چشم ها را از هیاهوی اطراف بر گفته بود، گاهی هم در کنار چشمه ی زلال اشک ، لبخندی از سر شرم بر لب داشت. 

 

چه می گفت و چه می شنید؟ چه می طلبید و چه به او دادند؟ هیچ چیز برای اغیار معلوم نخواهد شد، فقط بدنی را می دیدم مثل یک تخته ی چوب خشک شده که به دیوار بیت چسبیده بود. 

 

خیلی ها در آن مقام کم وبیش به همین وضع بودند اما حال این پدر پیر بیدار دل، سقف کوتاه آسمان مرا بالا کشانده او داشت مثل یک فقیر بار یافته به محضر یک بزرگ، راز می گفت، اما از سر کوچکی و شرم. 

 

فقط توانستم نام انبیاء و اولیایی را که برزبان جاری می کرد به خاطر بسپارم ؛ آدم، نوح، موسی، عیسی، محمد(ص) و اهل بیت او، و این اسم ها را نه این که پشت سرهم بیاورد، نه ! هر اسمی را که می برد کلی با خدا راز می گفت. 

 

آسمان دل او را بسیار مرتفع دیدم، به خصوص آن جا که نام پیامبران را به نام علی (علیه السلام) پیوند می داد و علی (علیه السلام)را به مهدی(عج). 

 

اگرچه هر کسی خواسته هایی در این عالم دارد، اما او که چیزی نمی خواست؛ خانه ی مجلل، مال ومنال، ملک واملاک، باغ وبستان، هرگز! در به دست آوردن پست ومقام یا وجهه و محبوبیت بین مردم نیز در هیجان نبود. بچه ای را می ماند که پای پر مهر پدر را محکم گرفته بود و صورت به گرمای محبتش می سایید، سخن می گفت و ناز می خرید؛ با کلماتی روان و بی تکلف و داغ. گرمای حرف هایش را می شد از رشته های اشک بی محابایش حس کرد. 

 

سیمای بنده ی شاکری را داشت که بابت هرچه که داشت و نداشت خدا سپاس می گفت، حتی برای آن بدن ضعیف و بیمارش و آن پاهایی که دیگر رمقی در آن نمانده بود تا دمی بیاساید. 

 

احساس کردم هاله ای از لطف در اطرافش موج می زند، گویا آواز منادیان حق را می شنیدم که برگزیدگان را دعوت می کنند. 

 

جلوترخزیدم. خواستم سهمی از آن لطافت مواج نیز نصیب من گردد، تا شجر حیات من دوباره شکوفا شود و لطافت را درجان احساس کنم. 

 

وه! که چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی ؛ زیبا، دل نشین، شیرین و ماندگار. آرزو داشتم که آن شب، شب یلدا بود و دراز، حتی به درازای عمرمن.

 

راستی آبروها و آبرو دارها چه ها که نمی کنند. در لحظه های خطر، آ دم ها به آبروداران و معتمدان و معتبران پناه می برند، آنها را واسطه قرار می دهند و این داغی است ابدی بر سینه ی بشریت که جز در مواقع خطر به خود نمی آید و به صاحب خود پناه نمی برد.

 

و آن پیر بیدار دل ما این گونه التهاب داشت . انگار همین الآن بود که درهای آسمان بسته می شد و انگار به همین زودی قافله اش به راه می افتاد و او می بایست عمری چشم به راه بماند.

 

آن شب پدر مهربان من ـ آن ضمیر روشن و چشم بیدارـ با خدای خودش سخن می گفت و مناجات می کرد. می گداخت و می سوخت. آتشش دامن قلب بیمارم را می گرفت و مرا هم می سوزاند.

 

بهترین لباسش را پوشیده بود و پاکیزه ترینش را؛ با عطرگل محمدی و من آن جا را با ترازوی حس وزن کردم . آبرویی که یک فقیه کامل و یک عابد زاهد و یک عارف واصل و کوه معرفت و یک پیر زنده دل و صاحب کرامت و یک عاشق واله و عبد خالص مثل علامه ی استاد، حاج میرزا حسن صافی اصفهانی می تواند در کف دست گیرد، اما درعوض هزاران کاخ نشین هر روز حسرت ذره ای و جرعه ای از آن را به گور می برند.

 

 

خداوندا! دلی ده که در کار تو جان گیرد و جانی ده، که کار آن جهان سازد و در تمنای وصل تو باشد.

ذیحجه 1414         

قم ـ مؤسسه ی صاحب الأمر(عج)

علی صافی اصفهانی        

---------------------------------

پی نوشت ها:

[1] . خاطره ای است از یکی از سفرهای حج که درخدمت والد معظم(علامه فقیه حضرت آیت الله حاج میرزا حسن صافی اصفهانی) بودم و باهم به زیارت خانه ی خدا مشرف می شدیم که دورادور، اعمال و رفتار و حالات ایشان را زیر نظر داشتم و یاد داشت بر می داشتم.
[2] . نهج البلاغه ی فاضل ،دعای 227.
[3] . نهج البلاغه ی فاضل، دعای 227.

 

 

 

درباره ما

آیت الله علی صافی اصفهانی اصول فقه را نزد مرحوم آیت ا... صالحی. حاشیه ملاعبدا... را نزد آقای خسرو شاهی. منظومه را نزد آیت ا... انصاری شیرازی. معالم را نزد استاد مدرس افغانی تلمذ کردند. لمعه را اکثراً نزد مرحوم آیت ا... وجدانی فخر و مقداری را نزد مرحوم آیت ا... ذهنی تهرانی تلمذ نمودند. رسائل را نزد آیت ا... اعتمادی خواندندد.

ادامه مطلب...

تماس با ما

home-icon-  اصفهان، چهارراه عسگریه ، خیابان صغیر اصفهانی ، کوچه شماره 9، پلاک 70 ، دارالصادق اصفهان

mail-black  

     

telephone  32317981 ، 03132317982

printer2  32317983