wrapper

سرتیتر مطالب

 

خاطره ی آیت الله حاج شیخ علی صافی از پدر در مورد چگونگی ورود به حوزه ی علمیه ورود به وادی مقدّس « فاخلع نعلیک إنّک بالواد المقدّس طوی»[1].

این جانب در زمانی که کلاس ششم نظام قدیم را در دبیرستان می گذراندم، امتحانات آخر سال را با موفقیت بسیار خوب به اتمام رساندم، فقط دو یا سه ماده ی درسی باقی مانده بود که تمام کنم و مدرک دیپلم را بگیرم. در ضمن، امتحان اعزام به خارج از کشور را هم در دانشگاه تهران داده بودم و قبول هم شده بودم، فقط منتظر مدرک دیپلم بودم تا مدارک اعزام بنده به خارج از کشور برای ادامه ی تحصیل کامل شود.

شبی از شب های شیرین و سرنوشت سازی که هرگز از تاریخ زندگی من فراموش نخواهد شد، در منزل مشغول مطالعه ی کتاب تاریخ ادبیات بودم، تا خودم را برای فردای آن روز آماده ی امتحان کنم.

 

پدرم نیز درفاصله ی یک متری از من در حالی که بالشتی زیر دستش گذاشته و دراز کشیده بود، مطالعه می کرد. مدتی در سکوت مطلق سپری شد و هر دو مشغول مطالعه بودیم. عشق عجیبی به تحصیلات جدید و رفتن به دانشگاه در سر می پروراندم. با رفقای هم کلاسی، در رقابت بودم وهم پیمان، برای گرفتن دیپلم و ادامه ی تحصیلات دانشگاهی در خارج از کشور. همه چیز برای من آماده و مهیّا بود، فقط دو یا سه امتحان دیگر مانده بود تا همه چیز بر وفق مراد تمام شود.

 

قبل از این نیز، گاه و بی گاه افرادی از علما و فضلای حوزه ی اصفهان و جاهای دیگر پیدا می شدند و مرا برای ورود به حوزه ی علمیه ترغیب و تشویق می کردند اما ، حتی فکر ورود به حوزه را هم به ذهن خودم راه نمی دادم. عطش ورود به دانشگاه هر روز مرا تشنه تر و تمام وجودم را گداخته کرده بود.

 

آن شب، ازشبهای مبارک وفرخنده ی من بود که راه زندگی را یافتم و با قدم اعتقاد، وارد آن شدم.

 

او همان گونه که مطالعه می کرد ناگهان از زیر عینک خود، نگاهی به من انداخت؛ کوتاه، اما پرمعنا و به درازای سال و حتی به درازای عمر من و مرا در زیر چشمان تیز بین خودش مبهوت کرد.

 

آن گاه ، نشست و بالشتش را روی پاهایش گذاشت و دوباره نگاه کرد اما این بار به کتاب من، نه به من.

 

هر چه سعی کردم تا کلمه ای بگویم که چه شده است؟! چه می خواهید؟! منظورتان از این نگاه ها چیست؟ زبانم نچرخید ، انگار ستونی از یک معمای بزرگ در برابرم جلوه کرده بود.

 

چهره ی پر نور و چشمان پر نفوذ او که قلب نازنین و پر خیر وصلاحش پرتو افشانی می کرد، مرا مات وخشک زده کرده بود. قوای درّاکه و ناطقه ی مرا شاید که با یک تصرف برای مدتی هرچند کوتاه از کار انداخت. ذهنم را ازهمه چیز تخلیه کرد. عشق به دیپلم و دانشگاه، تحصیلات در خارج از کشور و رشته ی پزشکی، همه و همه به یک باره از سرم پرید. ظرفی از من ساخت؛ خالی ، تمیز، صیقلی و آماده برای تحویل غذاهای لذیذ.

 

آن گاه این ظرف خالی را خواست که پر کند و غذای مطبوع را در آن بریزد. سرش را بالا کرد و با صدایی آرام و قلبی مطمئن اما پر سوز که از اعماق ناپیدای جانش بر می خواست به من گفت: « علی ، این ها چیه می خوانی؟»

 

و این سخن سحرآمیز ، کلیدی شد و قفل از دهانم باز کرد. انگار به دنیای دیگری قدم نهادم، دنیایی که تافته ی جدا بافته بود و رنگ و آب دیگری داشت.

 

با حالت یأس و نا امیدی سری تکان دادم، گفتم:« نمی دانم. »

 

فرمود:« تو بالاخره طلبه می شوی ، پس چه بهتر که از همین الآن شروع کنی ، یک روزش هم یک روز است. اغتنموا الفرص فانه تمر مر السحاب.»

 

نمی دانم این چه سخنی بود که وعاء خالی مرا به یک باره پر کرد؛ پر از امید و اطمینان و اعتقاد. اعتقاد به آن چه او می گفت. طعم غذای مطبوعی را به من می چشاند که خود برایم ساخته بود.

 

سخنش به ظاهر چیزی نمی نمود، بسیار ساده و بی تکلف بود اما با همین سخن ساده ، مرا به کام امواج خروشان دریای علم و معرفت خویش انداخت[2] وکنار نشست ولی این بار اختیار را به من برگرداند و از شعوری بسیار بالا با شعری زیبا و آوازی دل نشین گفت:

 

غافل مشو گر عاجلی        بیدار گر صاحب دلی

زیرا که نتوان یافتن          دیگر چنین ایام را

 

این شعر با آوازی این چنین، چنان آرام بخش بود که گویی تولدی تازه یافته بودم و از هرچه در اطرافم بود و نبود، بی خبر شدم.

 

یاری که با یک نگاه و یک کلام زیرو زبرم کرده بود، هم پدرم بود و هم پیر و مراد و مرشدم ؛ مرشدی که درمقام ارشاد قدمی فراتر از صراط حق برنداشت.

 

یار آمد و ازجان و جهان بی خبرم کرد                برطلعـت خود غیرت اهل نظــرم کرد

با کس نتوان گفت مـگر دیده کند فاش                 کاری که به دل غمزه ی بیداد گرم کرد

 

مدتی در فکر فرو رفتم؛ فکر حوزه و راه دین و خدا و اولیاء خدا. سپس سرم را روی کتابم انداختم تا بخوانم و دیپلمم را و برنامه های گذشته ی خودم را پی بگیرم، اما دیگر آن صبو بشکست و آن پیمانه ریخت؛ صبوی عشق، عشق به دانشگاه و رشته ی پزشکی و پیمانه ی استقامت در آن راه . هر چه کوشیدم ، کلمه ای هم نتوانستم بخوانم و بفهمم.

 

تا وقتی که پدر نشسته بود و مطالعه می کرد من هم چشمانم روی کتابم بود اما هیچ نمی دیدم و نمی فهمیدم، سرم روی کتاب بود اما خودم درلاله زارهای خوش عطر و بوی حوزه های امام صادق علیه السلام به گشت و گذار مشغول بودم ، هر لحظه که می گذشت بیشتر به این لاله زارها دل می بستم.

 

وقتی کتابش را بست و برخاست ، من هم کتابم را بستم و برخاستم و دیگر سراغ کتاب های دبیرستان نرفتم و اصلاً ذره ای هم دلم به آن کتاب ها راه نمی داد.

 

این پدر و این پیر بیدار دل، سودایی دیگر در سرم انداخت و رفت. سودای وارد شدن در وادی مقدّس دین و اولیاء گرامی دین که شرطش برهنگی است و من در فتره ای هر چند کوتاه داشتم، برهنه می شدم از تمامی علقه ها « فاخلع نعلیک إنک بالواد المقدس طوی[3]» با یک نگاه و یک کلام ماهیتم را تغییر داد اما با نگاهی ابدی و کلامی جاودانه، او با همان نگاه مرا به آن سوی وادی های عالم کشاند و در دشت اسرار آمیز حیات رهایم کرد تا راه رفتن را بیاموزم. اما در کنارم بود و هوای مرا داشت تا زمین نخورم.

 

آن شب، شبی فرخنده و مبارک بود ؛ شیرین ، لطیف و آرام بخش.

 

ای کاش آن نگاه ، از من برداشته نمی شد و آن کلام و آن شعر به پایان نمی رسید، تا دنیا را لطافت امواج فرح بخش آن با آرامش و اطمینان بیشتری طی می کردم.

 

مردان خدا چون به او دل داده اند، کلامشان و نگاهشان ، رنگ ابدیّت دارد و او با نگاهش و کلامش ، مسیر حیات مرا برای ابدیّت تغییرداد و مرا به زندگی جاودانه رهنمون شد.

 

او همیشه در سکوتی شگفت انگیز به سر می برد اما آن گاه که سخن می گفت سخنش حرف نهایی بود با این سخن نهایی، عشق به دانشگاه را در من مبدّل به عشق به حوزه کرد.

 

به پدرم گفتم:« من برای طلبگی آماده ام»، او هم با تبسمی ملیح و قیافه ای خوشحال مرا تشویق و تحسین کرده ، فوراً استادی برایم تعیین نمود ومرا به او سپرد . و بدین ترتیب وارد این وادی مقدس شده و درسم را آغاز کردم.

 

به یاد می آورم در آن روزها، اعتقاد و محبت فوق العاده ای به مرحوم مطهری داشتم و دائم با نام و یاد او و کتابها و سخنان او سروکار داشتم. روزی مرحوم آیت الله مطهری که از طرف امام راحل مأموریّت داشت در امر اصلاح کتب علی شریعتی با پدرم مشورت کند به منزل ما آمد. پس از احوال پرسی از من پرسید: «چه می کنی؟»

 

گفتم:«طلبه شده ام».

 

گفت: « دیپلم گرفته ای؟»

 

گفتم:« دو سه تا امتحان دیگر داشتم تا تمام کنم، رهایش کردم». مرحوم مطهری بسیار ناراحت شد و گفت:« برو دیپلم خودت را بگیر، دانشگاه هم برو، لیسانست را هم بگیر، بعد وارد طلبگی بشو».

 

پدرم که نظرش درست مقابل نظر این دوست عزیزش بود با تبسمی کوتاه و از سر اعتراض ، سر به زیر انداخت و کما کان در سکوت به سر برد اما من که دل به پدر سپرده بودم و در تصرف او بودم، حتی کلام مطهری هم که در آن روزگار، مقدّس ترین کلام برای من بود، کوچک ترین اثری در من نگذاشت . انگار که در این موضوع خودم را در افقی خیلی بالاتر از مطهری می دیدم و به این سخن بی اعتنا بودم.

 

و بدین سان بود که نفوذ کلام پدر را برای اولین بار با تمام وجود دیدم و احساس کردم که چگونه اثر می کرد و مانند میخ فولادین در اعماق جان ها فرو می رفت و ماهیت ها را تغییر می داد.

 

ارواح مقدّس پاک دلان مانند ابرها سایه افکنند و می بارند و از شکاف سنگلاخ های سخت می گذرند و در زمین جاری می شوند و مجاری آن به گل ولای مسدود نمی شوند و ثمرشان افزونی نعمت در زمین های مستعد است.

خداوندا ! دلی ده که در کار تو جان بگیرد و جانی ده که کار آن جهان گیرد و در تمنای وصل تو باشد. والسلام .

 

 

    رمضان 1416             

قم ـ مؤسسه ی صاحب الامر(عج)  

علی صافی اصفهانی        

 

کتاب سوخته دلی غریب / 71

 

-------------------------------

پی نوشت ها:

[1] . سوره ی طه ، آیه ی 12.
[2] . المؤمن اذا سکت فهو بحر عمیق و اذا نطق فهو بحر مواج.
[3] . سوره ی طه ، آیه ی 12.

 

 

درباره ما

آیت الله علی صافی اصفهانی اصول فقه را نزد مرحوم آیت ا... صالحی. حاشیه ملاعبدا... را نزد آقای خسرو شاهی. منظومه را نزد آیت ا... انصاری شیرازی. معالم را نزد استاد مدرس افغانی تلمذ کردند. لمعه را اکثراً نزد مرحوم آیت ا... وجدانی فخر و مقداری را نزد مرحوم آیت ا... ذهنی تهرانی تلمذ نمودند. رسائل را نزد آیت ا... اعتمادی خواندندد.

ادامه مطلب...

تماس با ما

home-icon-  اصفهان، چهارراه عسگریه ، خیابان صغیر اصفهانی ، کوچه شماره 9، پلاک 70 ، دارالصادق اصفهان

mail-black  

     

telephone  32317981 ، 03132317982

printer2  32317983