wrapper


مقدمات اولین سفر حج

مدت ها بود که هوای مکه و مدینه در سرم افتاده بود برای دیدار کعبه و رکن و مقام دلم پر می کشید. آرزوی زیارت رسول خدا (ص) و فرزندانش خواب و آرام را از من گرفته بود و حتی دلم می خواست آسمان مدینه و شب ها و ستاره هایش را ببینم که آیا این صحیح است که می گویند هر کجا بروی آسمان همان رنگ است یا آسمان مدینه آب و رنگ دیگری دارد؟!

 

دلم می خواست گرمای خاک های قبرستان بقیع را لمس کنم و صورت به زمین تفتیده ی آن بگذارم تا شعاعی از انوار ملکوتی پدران حقیقی خفته در زیر آفتاب بقیع را در جسم وجانم حس کنم.

bagie

و مادر ستمدیده ی شیعه، عصمت کبری را که می گفتند قبرش نامعلوم است، بروم، در به در بگردم و خاک های آن شهر و دیار را به مشام بگیرم و ببینم کدامین آن ها بوی بهشت می دهد؟ تا آن را سرمه ی دیده کنم و غذای جان، و خود را به ابدیت پیوند زده و در بحار انوار رحمت حضرت حق متعال قرار دهم. بیت الاحزان، محله ی بنی هاشم، مساجد، قبرستان احد و...

و هزاران راز و رمز دیگری را که در زمین و آسمان مدینه بود دلم می خواست که دریابم.

هر سال دوستان و آشنایان به این سفر مبارک می رفتند، هنگام بازگشت سراسیمه به سراغ آنها می رفتم و از زمین و زمان آن دیار می پرسیدم و پاسخ های آنها، آتش دلم را افروخته تر می کرد.

در یکی از سفرهایی که مرحوم پدر با چند تن از دوستان عازم حج بودند به بدرقه ی ایشان رفتم، موقع خداحافظی از این که من همیشه و همه جا همراه پدر بودم، اما در این سفر زیبای آسمانی از پدر جدا شدم، دلم تکان خورد. فراق یار همراه با عشق به آن دیار، اشکم را جاری کرد. سر به طرف آسمان، او و هم سفرانش را دعا کردم.

 

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

                                    هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

 

غم و اندوه هنگامی سراسر وجودم را فرا گرفت که مرحوم آقا با یکی از دوستان، نزدیک درب سالن فرودگاه برگشتند و از دور برای آخرین بار خداحافظی کردند و رفتند.

به منزل برگشتم. کتابی برداشتم، گوشه ی خلوتی را گرفتم و به بهانه ی مطالعه در فکر فرو رفتم و در حسرت زیارت بیت و جدا شدن از کاروان عشق اشک می ریختم.

 

رفتند آن دوستان سابقین رفتند با راه یقین

                                   اما من زار حزین ماندم جدا از کاروان

 

تصمیم گرفتم بروم قم و خدمت بعضی از افرادی که اهل ذکر و دستور بودند و در ضمن با آن ها هم مأنوس بودم و سابقه ی گرفتن ذکر و دستور هم از آن ها داشتم، برسم، و برای نصیب الحج شدن یک دستوری از آن ها بگیرم تا شاید بتوانم در موسم حج به مرحوم آقا بپیوندم.

صبح زود فردای آن روز به طرف قم حرکت کردم، پیش از ظهر وارد قم شده و بی درنگ سراغ آن شخص رفتم، تا شاید برای حج من، راهی پیش پایم بگذارد.

 

وارد منزل شدم. نزدیک اذان ظهر بود، دو نفر دیگر هم نشسته بودند، صبر کردم تا آن ها رفتند. آن گاه خواسته ام را به او گفتم و به او قول دادم که اگر کاری کنید که همین امسال مکه بروم شرعاً ملتزم می شوم 14 عمره برای شما بجا بیاورم، او با حالت تعجب پرسید:« راست می گویی؟» گفتم:« به همان خانه ی خدا راست می گویم».

گفت:« برو و بعد از نماز مغرب وعشا بیا تا بگویم چه کار کنی».

 

من هم خوشحال و با هزار امید رفتم. بعد از نماز مغرب و عشا دوباره خدمت او رسیدم، او هم پس از پذیرایی به من گفت: « قلم و کاغذ بردار و این دستوری که می گویم بنویس و به آن عمل کن، ان شاءالله همین امسال مکه مشرف می شوی و در آن جا هم نزد پدرت خواهی بود ومن هم منتظر وعده ی تو هستم که 14 عمره برایم انجام دهی ».

دستورالعمل را نوشتم و در حالی که از خوشحالی در پوست نمی گنجیدم، از او خدا حافظی کردم و رفتم.

 

انجام این دستور العمل سه روز طول کشید. خیلی با احتیاط و دقت بالایی، مو به مو آن را انجام دادم. وقتی تمام شد بار دیگر خدمت آن آقا رسیدم و گزارش کارم را به او دادم.

خنده ای کرد و به شوخی گفت:« تو با این دقت عملی که داشتی دیگر هیچ بهانه ای برای خدا نگذاشتی ! برو که امسال، هم تو به یک نوایی می رسی وهم من ». (یعنی هم یک حج نصیب تو می شود و هم 14 عمره به من می رسد).

 

این قضیه گذشت، برگشتم اصفهان در حالی که هر روز و هر ساعت در انتظار یک دری به سوی مکه بودم که به روی من باز شود، گاهی هم سری به سازمان حج می زدم تا شاید آشنایی به دلش برات شود و کار مرا درست کند. خلاصه ی مطلب این که تا آخر ایام حج در انتظار پر اضطراب نشسته بودم، اما روزگار به همان منوال گذشت هیچ خبری هم نشد.

اوائل ماه ربیع الاول همان سال بود که درقم سراغ شخص دیگری رفتم که اعتقادم به او خیلی بیشتر از آن شخص اول بود، خیلی هم با او مراوده داشتم ـ خاطرات وجریانی هم از او دارم ـ قصّه ی خودم را از اوّل تا آخر برای او گفتم و همان وعده را به ایشان هم دادم که اگر امسال مکه ی مرا درست کنید،14 عمره برای شما به جا می آورم.

 

ایشان یک تبسمی کرد و گفت ما شاءالله، اما قریب دو ساعت نزد او بودم ولی در این موضوع چیزی به من نگفت و آن روز گذشت. سه روز متوالی دیگر برای این کار نزد او رفتم . روز چهارم وقتی وارد منزل شدم دیدم شیخی از رفقای مرحوم آقا نزد ایشان نشسته و با هم مشغول کشیدن قلیان هستند، رو کردم به آن شیخ و به کنایه و شوخی گفتم:« اگر کسی به درد کسی نرسد و اعتنا نکند چه حکمی دارد؟»

آن شیخ هم فوراً با یک بیت شعر چنین جواب داد:

 

تو کز محنت دیگران بی غمی

                          نشاید که نامت نهند آدمی

 

با شنیدن این شعر، من و آن آقایی که از او دستور می خواستم خیلی خندیدیم، چون ما قضیّه را می دانستیم ولی آن شیخ از همه جا بی خبر بود.

آن گاه با اشاره به من فهماند که بگذار این شیخ برود، بعداً راجع به این موضوع با هم صحبت می کنیم. من هم اطاعت کردم. گوشه ای نشستم و فقط مستمع شدم، اما در درون خود اضطراب داشتم که آیا بالاخره برای من کاری می کند یا نه؟

آن شیخ پس از مدتی خواست که برود و مرا هم با خودش ببرد، آن آقا گفت:« آقای صافی بماند من با او کار دارم.»

وقتی آن شیخ رفت به او گفتم:« بالاخره تکلیف من چیست؟»

گفت:« درست شدن کار تو، چهار تا چهل روز وقت لازم دارد، گفتم مانعی ندارد».

گفت:« چهل روز اول صبرکن، چهل روز دوم از قم خارج نشو و ذکری به من داد که مشغول آن شوم، چهل روز سوم شخصی نزد تو می آید و صحبت حج را با تو می کند، چهل روز چهارم می آید و مدارکت را می گیرد و کارت تمام می شود». گفتم:« چهل روز چهارم که تمام شد، کجا باشم تا او بیاید؟»

گفت:« هر کجا که می خواهی باش. او خودش نزد تو می آید، اما 14 عمره را برای ما فراموش نکنی»، گفتم:« چشم حتماً این کار را انجام خواهم داد».

خلاصه، خواننده ی عزیز را معطل نکنم، چهار تا چهل روز که هیچ، چندین چهل روز دیگراز آن تاریخ گذشت اما هیچ خبری و نشانه ای از این ماجرای شگفت انگیز نشد.

در هر صورت روزها و ماه ها گذشت و من هم چنان در تب و تاب حرمین شریفین می سوختم، تا ماه ذیقعده فرا رسید. مرحوم آقا با بعضی دوستان و همسفران سال گذشته، بار دیگر آماده ی سفر حج می شدند. رو کردم به مرحوم آقا و به ایشان عرض کردم:« چرا به فکر من نیستید؟» فرمود:« چه کار کنم؟»

گفتم:« چرا مرا به مکه نمی برید؟»

فرمود:« مگر دست من است؟»

در حالی که بغض گلوی مرا گرفته بود، با صدایی لرزان گفتم:« بالاخره یک کاری برای من بکنید». ( منظور من این بود که با آشنایی و پارتی بازی کار مرا درست کنند) و فوراً از کنار ایشان دور شدم ، رفتم طبقه ی فوقانی نزد مادر.

 

چیزی نگذشت که دیدم آقا از پله ها بالا می آیند، آمدند روی صندلی نشستند و فرمودند:« آخر من سر پیاز هستم یا ته پیاز که به من می گویی کارم را درست کن ؟ حج را باید از امیرالحاج بخواهی» گفتم:« امیرالحاج کیست؟» فرمود:« امام زمان ارواحنا فداه.» گفتم:« من بلد نیستم چه طور بخواهم، شما که بلدید از حضرت بخواهید کار مرا درست کند.»

خنده ای کردند و به من فرمودند:« نزدیک غروب آفتاب وضو بگیر و به پشت بام برو و هزار مرتبه با توجه بگو" لاحول و لا قوة إلّا بالله."

گفتم:« من دیگر حوصله ام از این اذکار سر رفته است، آن قدر از این کارها کرده ام و فایده نداشته که دیگر رغبت نمی کنم سراغ این کارها بروم».

فرمود:« پس دیگر در این موضوع از من توقعی نداشته باش»، این جمله را فرمودند و رفتند پایین.

لحظاتی بعد در فکر فرو رفتم و پیش خود گفتم:« نکند آب در کوزه و ما گرد جهان می گردیم !» دفعتاً ظن قریب به یقین من حاصل شد که این ذکر نتیجه خواهد داد، مخصوصاً با آن قاطعیتی که آقا با من صحبت کردند.

در هر صورت نزدیک غروب آفتاب وضو گرفتم، رفتم روی بام خانه و مشغول این ذکر شدم و آن را تمام کردم.

سه شب بعد خواب دیدم که سید جلیل القدری که خود مدیر کاروان حج بود، با پایش به پای من می زند و مرا که خواب بودم بیدار کرد وگفت:« مگر نمی خواهی مکه بروی ؟ بلند شو مدارک خودت را به من بده »، آن گاه از خواب بیدار شدم.

 

فردای آن شب آقای حاج سید علی موسوی مدنی حفظه الله که آن مرد با تقوا و با اخلاص و دل سوخته ای که مدیریت یکی از کاروان های حجاج اصفهان را به عهده داشت و مرحوم آقا نیز به ایشان ارادت خاص داشته و با کاروان ایشان عازم حج بودند، برای گفتگو درباره ی این سفر همراه با فرزندش حاج آقا رضا به منزل ما آمد.پس از پذیرایی از این میهمانان در حالی که به کلی از آن ذکر و از آن خواب غافل بودم، رفتم و در کنار مرحوم آقا نشستم . بعد از این که صحبت ها تمام شد، یک مرتبه آقای مدنی حفظه الله یک نگاهی به بنده کردند و فرمودند:« شما نمی خواهید مکه مشرف شوید؟» فوراً گفتم:« من از خدا می خواهم.»

 

آن گاه ایشان گفتند:« مدارکتان را بیاورید» ، من هم مقداری را که آماده داشتم به ایشان دادم و بقیه اش را بعد تحویل ایشان دادم و بدین ترتیب مقدمات اولین سفر حج من فراهم شد. آن گاه فهمیدم که آری ! آب در کوزه و ما گرد جهان می گشتیم.

جالب توجه این جاست که آقای مدنی وقتی می خواست خدا حافظی کند و برود، پایش را روی پای من گذاشت و گفت:« می خواهی مکه بروی یا نه؟» گفتم:« بله»، گفت:« پس باید زود بجنبی و این واقعه عین همان بود که درخواب دیدم.»

خداوندا ! روحش را شاد، مقامش را والا و قبرش را معطّر و منوّر گردان.

 

والسلام علیه یوم ولد و یوم مات و یوم یبعث حیّاً

 

رمضان 1416         

قم ـ مؤسسه ی صاحب الامر(عج)

علی صافی اصفهانی       

 

اقتباس از کتاب سوخته دلی غریب

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

درباره ما

علامه فقیه آیت الله حاج شیخ حسن صافی اصفهانی رحمه الله ، پدر فقیه وارسته آیت الله علی صافی اصفهانی و رییس حوزه علمیه اصفهان که مقدمات را در اصفهان و قم به پایان رساندند، سطح را اکثراً در قم مقدار زیادی از شرح لمعه را نزد آیت الله العظمی مرعشی، و معالم را نزد آقای صدوقی و زیادی از رسائل و مکاسب را نزد آقای آیت الله شیخ عبدالرزاق نائینی و مقداری از سطح مکاسب را نزد امام(ره) خواند. مقداری از تفسیر جوامع الجامع را با ...

ادامه ...

تماس با ما

home-icon-  اصفهان، چهارراه عسگریه ، خیابان صغیر اصفهانی ، ابتدای کوچه شماره 9 ، پلاک 70 ، دارالصادق اصفهان

mail-black  

     

telephone  32317981 ، 03132317982

printer2  32317983